مرا چو آرزوی روی آن نگار آید
میان انجمن از لعل او چو آرم یاد
ز رنگ لاله مرا روی دلبر آید یاد
گلی به دست من آید چو روی تو هیهات
خسان خورند بر از باغ وصل او و مرا
طمع مدار وصالی که بیفراق بود
مرا زمانه ز یاران به منزلی انداخت
فراق یار به یک بار بیخ صبر بکند
دلا اگر چه که تلخست بیخ صبر ولی
پس از تحمل سختی امید وصل مراست
ز چرخ عربده جو بس خدنگ تیر جفا
چو عمر خوش نفسی گر گذر کنی بر من
بجز غلامی دلدار خویش سعدی را
مرا چو آرزوی روی آن نگار آید
میان انجمن از لعل او چو آرم یاد
ز رنگ لاله مرا روی دلبر آید یاد
گلی به دست من آید چو روی تو هیهات
خسان خورند بر از باغ وصل او و مرا
طمع مدار وصالی که بیفراق بود
مرا زمانه ز یاران به منزلی انداخت
فراق یار به یک بار بیخ صبر بکند
دلا اگر چه که تلخست بیخ صبر ولی
پس از تحمل سختی امید وصل مراست
ز چرخ عربده جو بس خدنگ تیر جفا
چو عمر خوش نفسی گر گذر کنی بر من
بجز غلامی دلدار خویش سعدی را
مرا چو آرزوی روی آن نگار آید
میان انجمن از لعل او چو آرم یاد
ز رنگ لاله مرا روی دلبر آید یاد
گلی به دست من آید چو روی تو هیهات
خسان خورند بر از باغ وصل او و مرا
طمع مدار وصالی که بیفراق بود
مرا زمانه ز یاران به منزلی انداخت
فراق یار به یک بار بیخ صبر بکند
دلا اگر چه که تلخست بیخ صبر ولی
پس از تحمل سختی امید وصل مراست
ز چرخ عربده جو بس خدنگ تیر جفا
چو عمر خوش نفسی گر گذر کنی بر من
بجز غلامی دلدار خویش سعدی را